تبليغاتX
شعر و سیگار

شعر و سیگار

شعر و سیگار

اسباب کشی

هجرت کردم به دلایلی

برای دیدن سرزمین جدید من به این آدرس سر بزنید

در ضمن لطفا بدون کادو

http://sansiz.parsiblog.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:33  توسط اسماعیل محمدی  | 

فعلا

سلام دوستان در این هوای سردو ابری بد جوری دلم گرفته .شال و کلاه کردم که برم شمال کنار دریا آتیش روشن کنم و شب گرم و شاعرانه ای واسه خودم بسازم

 

خوش باشید ..............آی آدم ها که بر ساحل نشستید...........

 

یک نفر در آب دارد می سپارد جان.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:28  توسط اسماعیل محمدی  | 

درد دل

یک حس  عاشقانه مرا رنج  می دهد

بی رحم و خودسرانه مرا رنج می دهد

تنها دلیل زندگی ام بی تو   گاه  گاه

حتی همین بهانه مرارنج می دهد

وقتی نمی شود که عیان از تو شعر گفت

صد بغض شاعرانه مرارنج می دهد

زندان که نه بدون تو حتی عزیز من

دیوارهای خانه مرا رنج می دهد

نام تورا که می شنوم آه می کشم

یاد تو روح و جان مرا رنج می دهد

کی می خورد به شیوه ی سارا سرم به سنگ؟؟

امواج رودخانه مرا رنج می دهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 2:6  توسط اسماعیل محمدی  | 

فعلا

سلام دوستان   چند روز میرم شمال دلم گرفته
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:58  توسط اسماعیل محمدی  | 

نوشم باد

شلاق بزن  شراب خوردم  قاضی

تا خرخره بی حساب خوردم قاضی

محکم تر ازین نیز بزن چون یک عمر

من جای شراب آب خوردم قاضی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:21  توسط اسماعیل محمدی  | 

سلام دوستان. سال نو مبارک امید دارم سال پر برکتی داشته باشید .اگر دیر خدمت رسیدم مرا ببخشید .

جای همه شما خالی حسابی مثلا خوش گذشت در این چند روز خارج از ایران بودم و در بلاد اجنبی ارتباط با شما عزیزان امکان پذیر نشد.

مجددا  در راستای تعتیلات  عید  از۱۲ فروردین چند روزی در کیش خواهم بود و...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 17:59  توسط اسماعیل محمدی  | 

غزه

غزه تو خون دادی

شاعری  شعر نوشت

وسکه گرفت

لطفا به هیچ عنوان صلح نکن

ای خاک حاصل خیز  شاعران

لطفا بگذار خون کودکانت را بیشتر بریزند

که  از خونشان اینجا  هند را دروکرده اند

تاجیکستان را به جایزه برده اند

از تو سکه میروید ای عزیز

شاعران تو را به تور چین خواهند برد

و مرا به تور اوین

نه اسراییل پیروز این میدان است نه تو

جنگ را شاعرانت برده است

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:21  توسط اسماعیل محمدی  | 

بعد از شما

بعد از شما غزل بنویسم برای که؟

یا واژه واژه عشق بریزم به پای که؟

بلخ و هرات را و ....  الی اخر جهان

اسکندرانه  فتح کنم  در هوای که؟

در زمحریربهمن هشتادوهفت.هشت

دلخوش کنم به لحظه ای از استوای که؟..........

..............؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:21  توسط اسماعیل محمدی  | 

نقاشی گیسوی پریشان تو سخت است

بگذار بگویم که جهان بی تو چه سان ماند

این حرف،چه حرفیست مگر بی تو جهان ماند

 

آنقدر که خوبی دلکم لحظه کوچت

صد مولوی و حافظ و سعدی نگران ماند

 

آن لحظه که تصنیف تو را خواند زمانه

انگشت به لب حضرت استاد بنان ماند

 

تا بار دگر دست زمین پای تو گیرد

دنبال تو یک عمر زمین در دوران ماند

 

نقاشی گیسوی پریشان تو سخت است

آنقدر که حسرت به دل فرشچیان ماند

                     ***

بی رحم تر از حضرت یوسف چه کسی هست

سی سال نیامد پدرش گریه کنان ماند

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:20  توسط اسماعیل محمدی  | 

عشوه لامذهب

تن من سوخت ز هرم تب تو

آه از عشـــوه ی لامذهب تو

بازهم جام مــرا پر کن اگــر

مزه ی بعـد شـــراب  لب تو

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:20  توسط اسماعیل محمدی  | 

ولنتاین

نبینم خا نه ات آباد الهی

نباشد روزگارت شاد الهی

برو تو لایق کادو نبودی

ولنتاین روز مرگت باد الهی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:19  توسط اسماعیل محمدی  | 

سند سربی

من به اندازه دنیای شما غم دارم

چون تو او را کم و من نیز تو را کم دارم

بارها کشته ام او را و دلم سرد نشد

بس که احساس حسادت به رقیبم دارم

کاش با قید وثیقه برهم از غم تو

سند سربی ششدانگ جهنم دارم

کیست تا مرثیه خواند به دل مرده من

این چه دردی ایست خدا کین همه ماتم دارم

و دقیقا به خلاف صفحات تقویم

چند سالیست که هر ماه محرم دارم

فکر کن هر دو ما مشترکا هم دردیم

چون تو او را کم و من نیز تو را کم دارم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:42  توسط اسماعیل محمدی  | 

طی دو ماه این وبلاگ دوبار هک شد اما من همچنان استوارم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 13:59  توسط اسماعیل محمدی  | 

برگرد

بانوی غزلهای به هم ریخته برگرد

آرامش دریای به هم ریخته برگرد

توحید بدون تو به تثلیث گرایید

عیسای کلیسای به هم ریخته برگرد

مگذار که هر کس بزند ساز خودش را

ای رهبر اجرای به هم ریخته برگرد

از شنبه به جمعه همه جا رو به سیاهیست

ای روشن فردای به هم ریخته برگرد

گمگشتگی اتی  در ته هر چاه روا نیست

ای ماه زلیخای به هم ریخته برگرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:13  توسط اسماعیل محمدی  | 

در اصل خدا خواست

در اصل خدا خواست پریشان تو باشم

یک عمر همه بی سر و سامان تو باشم

پیغمبر تبعیدی من جای غمی نیست

کافیست فقط بنده مسلمان تو باشم

با پای پیاده به حجاز آمده ام چون

تصمیم من اینست که سلمان تو باشم

چشمان شما قبله حاجات دلم هست

بگذار که من حاجی چشمان تو باشم

در حج شما خونم اگر ریخت چه باکی

ای کاش که از خیل شهیدان تو باشم

از دهکده تا خانه تو فاصله ای نیست

ای دوست مخواه این همه حیران تو باشم

ایراد به من نیست که عاشق شدم ای خوب

در اصل خدا خواست پریشان تو باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 21:1  توسط اسماعیل محمدی  |